نکس رمان
دانلود رمان جدید – دانلود رمان عاشقانه
نکس رمان
پست های ویژه

دانلود رمان نوتریکا جلد دوم

  • دوشنبه, 5 جولای 2021
  • دسته‌بندی نشده

دانلود رمان نوتریکا جلد دوم

 

خلاصه رمان نوتریکا جلد دوم:

داستان راجع به پسر کوچیک و دختر کوچیک یک خانواده است که با یک سری اتفاقات زندگی همه ی اعضا کمی دستخوش تغییراتی می شود…

 

 

قسمت هایی از رمان نوتریکا جلد دوم:

 

زیرلب نام خدارا تکرارمیکرد… نمیدانستتت چقدرگذشتتت که دیگرمتوجه
چیزی نشد.
پلکهایش بهم چ سبیده بود. سخت انها را از هم گ شود. هواگرگ ومیش بود.
کمرش خشک شده بود. ویبره ی موبایلش را حس میکرد.
به ستتختی نیم خیز شتتد. روی زمین پراز ستتن خوابش برده بود. دستتت در
جیبش فرو برد.
موبایلش را در اورد. با اینکهزنگش لحظات پیش قطع شده بود اما باز هم می
لرزید و زن میخورد شتتخ پشتتت خط ول کن نبود. نگاهی به شتتما ره
انداخت. نوید بود. ریجکت و سپس خاموش کرد.
زانوهایش را در اغوشکشتتید.چانه اشرا روی انها فشتترد… چشتتمهایش می
سوخت. بغض هم داشت. تمام لباسش خاکی بود.چرا همه چیزبهم ریخت

دانلود رمان نوتریکا جلد دوم.

درستتتت وقتی قرار بود ه مه چیز خوب پیش رود ه مه چیز ه مان لحظه فرو
ریخت.درستتت مثل یک بازی کودکانهکه ستتاعتها وقت صتترفش میکردی تا
تمامش کنی اما در ست در لحظات اخرمی سوختی… در ست وقتی که فکر
میکردی برنده ای اما بازنده میشدی.
چ شمهایش را روی هم ف شارداد. سرشبه دوران افتاده بود. ساعت از شش
صبح گذشته بود.ستاره ها هنوز در اسمان خود نمایی میکردند.
هوا ن سبتا خنک بود.نفس عمیقی ک شید.بازبه ا سمان خیره شد. چه حکمتی
بودکه همه برای اجابت به باال خیرهمیشدند؟! مگرنه اینکه خدا نزدیک بود…
نه انقدردور… لبهایش خشک بود. به اسمان نگاه میکرد. توقع زیادی نداشت
که خدا از نگاهش حرفدلش را بفهمد.

دانلود رمان نوتریکا جلد دوم

خدا بزرگ بود. مهربان بود… بخشنده بود. حاجت روا هم بود … خدا…
دهانش به تلخی میزد… شتتقیقه هایش را می فشتترد و هنوز در دل زمزمه وار
التماس میکرد.
حتی هنوز نگفته بودکه چقدر دو ستش دارد… کاش به اندازه ی شنیدن همین
یک جمله …
داشتتت خفه میشتتد. از بغضو ناراحتی… یا شتتاید عجزاز ندانستتتن. کاش
پزشک بود… حداقل درکش بیشترمی بود!
هوارو شن و رو شن ترمی شد. صدای پرندگان یکبارهدرا مدند. نور خور شید
چشمش را میزد. تا به حال طلوع افتاب را ندیده بود.
بارخوت از جا برخاست. بار دیگربه اسمان خیره شد… راهی را پیش گرفت.
خارج شهربود.
حتی یادش نمی امد که چطور به اینجار سیده ا ست… کنار اتوبان خ سته قدم
برمیداشتتت. حتی رغبتی هم به گرفتن تاکستتی نداشتتت. راه میرفت و فکر
میکرد.
چه فکری هم نمیدانستتت…خستتته و دل مرده… شتتاید هم نا امید… نمی
دانست…
تاکسی زردی به خاطراو سرعتش راکم کرد.
او هم دیگرنای راه رفتن نداشت.
زمزمهکرد: بیمارستان…

راننده متعجب از سروو ضع خاکی و ا شفته اش سری تکان داد و منتظرماند
تا سوار شود.تا رسیدن به مقصد چشمهایش را بسته بود. اخرین تصویر خون
آلود طوطیا از ذهنش پاک نمیشد.
حستاب کرد. پیاده شتد. در محوطه ارامقدمبرمی داشتت. از اخباری که قرار
بود بشنود هراس داشت… ممکن بود ناچیزامیدش ناامید شود؟!
صدای نوید را شنید: نوتریکا؟
نوتریکا به سمتش چرخید.
نوید نفس اسوده ای کشید وگفت: هیچ معلومه از دیروز تا به حال کجایی؟
نوتریکا خسته نگاهش میکرد.
نوید مضطرب بازویش راکشید وگفت: حالت خوبه؟

دانلود رمان نوتریکا جلد دوم

نوتریکا به چشمان او خیره شد.
نوید نگاهش را فهمید. هرکس دیگری هم جای اوبودمعنی ان نگاه خاکستری
مشوش را درک میکرد.
اهی کشید وگفت: فرقی نکرده…
نوتریکا یک لحظه چ شمهایش را ب ست… واژه ی سوالی چرادر ذهنش فریاد
می شد.چرا بهتر ن شده بود؟!از خدا طلب دا شت. یک طوطیای سالم را طلب
داشت.
نوید دستش را روی شانه ی اوگذاشت وگفت: مامان خیلی نگرانت بود…
نوتریکا در سکوت همراه با او راه می امد.

  • 23 روز پيش
  • test44889009
  • 52 بازدید
  • 0 کامنت
  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
کامنت های این مطلب

موضوعات
ورود کاربران
درباره سایت
نکس رمان ، منبع دانلود بهترین رمان ها ، هرروز منتظر جدیدترین رمان ها باشید
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نکس رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.