نکس رمان
دانلود رمان جدید – دانلود رمان عاشقانه
نکس رمان
پست های ویژه

دانلود رمان پدر خوب

  • دوشنبه, 31 می 2021
  • دسته‌بندی نشده

دانلود رمان پدر خوب

خلاصه رمان پدر خوب:

دختری هم نسل من و تو …
در مسیر زندگی یکنواختش حرکت میکنه …

منتظر یک حادثه ی عجیب الوقوع نیست اما از یکنواختی خسته شده …

روی پای خودشه … مستقله … عقاید محکمی داره …

پای عقایدش می ایسته …

و در این راه سعی میکنه تا به خیلی ها بفهمونه یک دختر، یک زن، یک بانو ،یک خانم … میتونه تنهایی نجابت و شرافتشو حفظ کنه …
باور هاشو به شدت باور داره …

و کم کم در گذر زمان طعم عشقی ناخوانده رو تجربه میکنه که اصلا منتظرش نیست … !!! …

 

قسمت هایی از رمان پدر خوب

من اهورا اخوان از برنامه ی بازبارون …

در ظهری بهاری در خدمت شما شنوندگان عزیز و ارجمند هستم.
برای شروع برنامه شما رو دعوت به شنیدن

یک نوای بهاری با صدای استاد افتخاری میکنم …
با پخش موزیک … وکمی بعد صدایی مجری که امیخته به هیجان بود گفت :
کماکان در خدمت شما هستیم…

اینجا استودیو رادیو جوان برنامه ی خیلی خفن باز بارون … برای جوانان ایرانی…
جوان ایرانی ســــــــــــالم…
و صدای موزیک که همراه صوت

مردانه ای شنیده می شد کمی بعد هم ….
نوای کلفت زنی که صوتش امیخته

به یک هیجان کامال مصنوعی و

کاذب بود با غرغر و لحن مثال شوخی در حالی
که مخاطبش همکارش بود، گفت:
اقای اخوان اگر اجازه بدید بنده هم

سالم علیکی با شنوندگان عزیزمون داشته باشم!
با صدای زنگوله ای باالی در به ورود دو

دانلود رمان پدر خوب

مشتری جدید نگاه کردم…

دوتا خانوم تپل مپل با آرایشای غلیظ بودن با
گام های سستی وارد مغازه شدند.
در وهله ی اول میتونستم تویه نگاه

تشخیص بدم خریدار هستن یا نه …!
با دیدن هیکل دختره با اون موهای بلوندش

وچشمهای ریزش که زیر ارایش سیاه ماسیده ، مدفون بودن فهمیدن
اینکه از یه راه طوالنی گشت وگزار برگشتن

اصال سخت نبود.بخصوص دستهای خالی از ساک های خرید گواه این
بود که احتماال سایز مورد نظرشون و پیدا نکردن.
تجربه بهم ثابت کرده بود که ادم های

هیکلی اکثرا دنبال مدل و نوع نیستن… سایز، بیشتر مد نظرشونه.
با لبخندی مصنوعی و گفتن جمله ی تکراریه

دانلود رمان پدر خوب

” میتونم کمکتون کنم ” که هرروز بیشتر از صد بار تکرارش
میکردم توجهشونو به خودم جلب کردم.
دختر موهاشو کنار زد و

گفت: جین مشکی میخواستم… سایز بزرگ!!! … دارین؟
حدسم درست بود…

مشتری بودن … لبخندی زدم و به سمت قفسه ی

شلوار های مشکی حرکت کردم و سه مدل
از جین های ترک و کشی روی پیشخون مغازه گذاشتم

و گفتم: سایزبزرگ ها این سه مدل هستن …
دختر انگار نفس راحتی کشید و

با لبخند گفت: االن از این مدل سایز 25 و هم دارین؟
با تعجب به هیکلش نگاه کردم دیگه

بهش 84 میخورد… 25 دیگه خیلی … اوووف!
-ببین 84 بهت میخوره ها… اینا کشی هستن…

و پاچه ی شلوار و گرفتم تا اونجا که جا داشت کشیدم!
لبهاش کوچولو بود و به صورت گرد و

تپل وسفیدش میومد … یه لبخندی زد وگفت: میخوام یه خرده ازاد باشه…
یه لبخند نصفه زدم و

گفتم:باشه االن همین سایز پنجاهه … برید پرو کنید…
لبخندش به حرص تبدیل شد و گفت: من سایز خودمو میدونم…
با اخم به سمت قفسه رفتم …

دانلود رمان پدر خوب

سایزهای خیلی بزرگمون معموال زیر زیر بود و دسترسی بهشون به شدت سخت! تا
کمر توی قفسه فرو رفتم …

یکی ودراوردم و رو به روش گذاشتم.
حسم بهم میگفت اخرشم همین سایز پنجاه و میخره…
کیفشو دست

اون یکی خانمی که همراهش بود داد و به سمت اتاق پرو رفت.
مغازه خلوت وکوچیک بود…

با توجه به اینکه جنس هامون رو به اتمام بود اما کاغذ رنگی هایی که با فونت فانتزی
از مدل بی تبسم با سایز 84 نوشته بودیم حراج بهاره …

حراج بهاره… از ده تا 26 درصد تخفیف… سایز بزرگ
موجود است خیلی ها رو به سمت مغازه میکشوند.
بخصوص اینکه خیلی برامون مهم بود که

همه ی اجناس فروش بره … چون فریبرز اخر هفته باید مغازه رو تحویل
میداد… و حاال این همه جنس روی دستمون باد کرده بود.
در اتاق پرو باز شد… دختره رو به همراهش گفت: مهسا چطوره…
مهسا با تعجب چتری های شرابی شو از جلوی صورتش

کنار زد وگفت:وای خیلی گشاد نیست؟

دانلود رمان پدر خوب

دختره سرشو بیرون کرد وگفت: میشه سایز 26 و بدید؟
لبخند فاتحی زدم و شلوار و

روی پیشخون شیشه ای به سمت همراهش که اسمش مهسا بود شوت کردم.
مهسا شلوار و برداشت و

دست دوستش داد و باز در اتاق پرو بسته شد.
مادامی که دختره تو اتاق پرو بود به پیشخون مغازه تکیه دادم دستم رو حائل چونم کردم . رادیو داشت یه موزیک
قدیمی و سنتی پخش میکرد

با دیدن یک خانواده ی سه نفره که داشتن به ویترین نگاه میکردن و متعاقب این
نگاه ها که بیشتر متمرکز به کاغذ فانتزی های مدل بی تبسم با فونت سایز 84 بود
من هم بهشون نگاه میکردم.

حسم میگفت تا سه نشده تو مغازه هستن…

برای امتحان حسم شروع کردم به
شمردن: یک … دو… سه نشده صدای زنگوله بلند شد و وارد مغازه شدن …
سیخ ایستادم و با یه لبخند کامال طبیعی که بخاطر پیروزی

حس ششم بود جمله ی تکراری و به اون خانواده ی
سه نفره گفتم.

 

 

دانلود رمان عاشق اسیر

 

 

  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
کامنت های این مطلب

موضوعات
ورود کاربران
درباره سایت
نکس رمان ، منبع دانلود بهترین رمان ها ، هرروز منتظر جدیدترین رمان ها باشید
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نکس رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.