نکس رمان
یک سایت دیگر با وردپرس فارسی

بایگانی‌ها

دانلود رمان شکنجه گر من

  • جمعه, 21 می 2021
  • دسته‌بندی نشده

دانلود رمان شکنجه گر من

 

خلاصه رمان شکنجه گر من : 

داستان درباره ی دختری به اسم تاراست که در اثر یک تصادف حافظه اش رو از دست میده.

اما توی گذشته اش اتفاقی افتاده که باعث شده پدرش ازش متنفر بشه و همیشه اون رو تحقیر کنه و کتک بزنه.

تارا هم که می بینه نمي تونه با این شرایط زندگی کنار بیاد به کمک دوستش فرار می کنه

و با یک گروه قاچاقی میره دبی.
اما زمانی که به اونجا می رسه می فهمه زندگی بهتری در انتظارش نیست

و قراره به عنوان یک برده  فروخته بشه.
ارباب تارا که اون رو می خره هیچ بویی از انسانیت نبرده و جوری تارا رو شکنجه می ده و …

 

قسمت هایی از رمان شکنجه گر من :

وارد اتاقم شدم و در رو محکم بهم کوبیدم.روي تخت نشستم و آرنجم رو روي زانوم گذاشتم و سرم
رو توي دستم گرفتم. طبق معمول هر روز دعوا، کتک. حالم از این زندگی بهم میخورد. کی میشد بمیرم و راحت
بشم.دستم رو روي گونه ي متورمم گذاشتم. بدجور کوبیده بود توي صورتم. حالم از این مثلا بابا بهم میخورد.
چشم هام مدام پر خالی میشد. اما اجازه ي ریختن اشکام رو نمی دادم.حالم از این زندگی که خودم باعث و
بانیش بودم بهم میخورد. روي تختم دراز کشیدم و سعی کردم به چیزي فکر کنم.با صداي زنگ گوشیم،با رخوت
از جام بلند شدم و گوشی رو برداشتم.
طبق معمول سارا بود. دکمه ي اتصال رو فشار دادم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و با صداي گرفته اي
گفتم:بله.
-سلام تارا جان خوبی.
-سلام ممنون.
-چیزي شده؟
-نه چطور مگه؟
-آخه صدات گرفته است اتفاقی افتاده؟
-نه چیز مهمی نیست. جانم کاري داشتی؟
سارا همسایه و دوست صمیمی من بود. وقتی ده سالش بود مادرش رو از دست داد و پدرش ازدواج مجددآهان آره میخواستم بگم امروز اون مادر فولاد زره نیست اگه کاري نداري بیا خونه ي ما.
کرد.نامادري سارا یک زن زور گو و عوضی بود که عجیب منو یاد نامادري سیندرلا مینداخت. سارا خیلی از
دستش زجر کشیده بود و هیچ وقت هم جرات نداشت پیش پدرش شکایت این زن رو بکنه.آخه یک بار که این
کار رو کرد تا سر حد مرگ کتک خورد.
سارا وقتی دید جوابی ندادم گفت :نمیاي تارا

دانلود رمان شکنجه گر من

بهتر بود برم.باید با یک نفر حرف میزدم چه کسی بهتر از سارا پس گفتم :

-چرا میام فقط الان بابام خونست وقتی
رفت حتما میام.
-باشه منتظرم خدا حافظ.
گوشی رو قطع کردم.

زندگی منو و سارا تقریبا مثل هم بود. فقط با این تفاوت که اون بالا نامادریش در گیرخدا حافظ. بود، من با پدرم.

تا زمانی که بابا خونه بود از اتاق بیرون نرفتم.حوصله ي زخم زبون هاشو نداشتم. به محض اینکه
بابا رفت منم حاظر شدم و از اتاق رفتم بیرون.

مامان روي مبل نشسته بود. با دیدن من که حاظر و آماده بودم
اخمی کرد و گفت : باز کجا؟
نفسم رو با حرص دادم بیرون. بازم جواب پس دادن.فقط میگفتی اسیر گرفتن. با غیظ گفتم :

-میرم پیش سارا
البته اگه مشکلی نداره.
مامان پشت چشمی نازك کرد و گفت :

-همچین حرف میزنی انگار چی گفتم. یعنی من نباید بدونم دخترم کجا میخواد بره

 

دانلود رمان ماهتاب

 

 

نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات

آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهی برای نمایش وجود ندارد.
درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نکس رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.