نکس رمان
دانلود رمان جدید – دانلود رمان عاشقانه
نکس رمان
پست های ویژه

دانلود رمان ماهتاب

  • چهارشنبه, 19 می 2021
  • دسته‌بندی نشده

دانلود رمان ماهتاب

 

خلاصه رمان ماهتاب :

شاید همیشه یک نفر باشد که دوستمان بدارد، که مدام دلتنگمان باشد، که مدام قلبش از نبودنمان مچاله شود…
وما از او بی خبر باشیم….

قسمت هایی از رمان ماهتاب :

شب گذشته نتوانسته بودم درست بخوابم، هم هیجان جشن امروز را داشتم و هم به روزهایی فکر می کردم که انگار دنیا برایم تمام شده بود،
روزهایی که به سختی پشت سر گذاشته بودمشان و بعد از آن سرنوشت جور دیگری رقم خورده بود، وامروز خورشیدی را می دیدم که از پشت
ابرها خودش را آرام آرام بیرون می کشد تا دنیایم را روشن وروشن تر کند.
ِی چند سال پیش به اندازه ی جاده ای طوالنی فاصله بگیرم و خودم را اول به خودم و بع
توانسته بودم از ماهتاب افسرده و بریده از زندگ د به
اطرافیانم ثابت کنم.
امروز می توانستم برق خوشحالی وافتخار را در چشمهای مامان، بابا وماهان ببینم.
ماهان همان روزها گفته بود” باید خودتو باورکنی” سخت بود اما باالخره خودم را باور کرده بودم تا بتوانم به امروز برسم.
به تحقق آرزویی که سالها پیش در دل داشتم ویک اشتباه باعث شد از آن فاصله بگیرم.
آرزوها زیاد دست نیافتنی نیستند، کافیست دستت را دراز کنی، چنگشان بزنی ودیگر رهایشان نکنی.
من اما آن روزها حتی دستم راهم دراز نکرده بودم.
روزی که ماهان از من خواست خودم را باور کنم، دس ِت آویزانم را دراز کردم، چنگ زدم ودیگر رهایش نکردم…
به کمی خواب نیاز داشتم و:همین باعث شد برای رفتن به بازار محلی و خرید همراهیشان نکنم بعداز بیدارشدن از خواب راهی حمام شدم،
ِن جشن فارغ التحصیلمان از دانشگاه
امشب قرار بود خانوادگی با نسیم وپدر و مادرش جشن کوچکی بگیریم قرارش را امروز وقتی بعداز پایا
خارج شده بودیم، گذاشتیم.
شیر آب را بستم ودرحالیکه حوله را به دورم پیچیده بودم از حمام خارج شدم، لباسهایم را که پوشیدم درست زمانیکه میخواستم با مامان تماس
بگیرم و بپرسم چه موقع برمی گردند. تقه ای به در خورد با نگاهی به چشمی در آن را باز کردم وسالم کردم ازجلوی در کنار رفتم تا وارد
شوند تا وسط اتاق آمدم و نگاهی به کیسه های خرید انداختم:
-چقدر خرید کردین!
چه خبره؟
بابا بود که جوابم را داد:
-چه می دونم دخترم مادرته دیگه، باید کل بازا رو بار کنه.
مامان چشمی درحدقه چرخاند.
-اینا ک ِل بازارن؟

دانلود رمان ماهتاب

اصال خودم باید تنها می رفتم، همش گفتین زود باش زود باش!
ماهان میانه را گرفت وبا لحن شوخی گفت:
-کی گفته اینا کل بازارن؟
بقیشو قراره بار بزنن بفرستن تهران.
مامان نگاه چپ چپی به ماهان انداخت و زیر لب استغفرالهی گفت،
با اینکه خریدهای مامان را بعداز این چهارسالی که ساکن این شهر شده بودم و او هر چند وقت یکبار سری به من میزد و کلی خرید میکرد،:از
بر بودم اما بدم نمی آمد سری به کیسه های خریدش بزنم.

دانلود رمان شام مهتاب

  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
کامنت های این مطلب

موضوعات
ورود کاربران
درباره سایت
نکس رمان ، منبع دانلود بهترین رمان ها ، هرروز منتظر جدیدترین رمان ها باشید
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نکس رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.