نکس رمان
دانلود رمان جدید – دانلود رمان عاشقانه
نکس رمان
دانلود رمان معشوقه اجباری ارباب

دانلود رمان معشوقه اجباری ارباب

 

این رمان بر اساس داستانی واقعی نوشته شده است!

قسمت هایی از رمان معشوقه اجباری ارباب:

مامانم شونه هامو تکون داد و صدام می زد:
– آنی؟ آنی؟
– هووم.
– هووم چیه ؟ پاشو ببینم ؟ مگه نمی خواي بري خیاطی ؟
با شنیدن اسم خیاطی چشمامو باز کردم و سیخ نشستم و گفتم:
– ساعت چنده؟
– هشت ونیم
– واي مامان چرا بیدارم نکردي ؟
بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون. مامانم پشت سرم اومد و گفت:
– خودمم تازه بیدار شدم تا تو دست و صورتتو بشوري صبحونه رو حاضر می کنم.
دستشوي رفتن و دست و صورت شستنم شش دقیقه طول کشید. سریع به اتاقم رفتم و دستی به موهاي فرفریم کشیدم و با یه کش مو بالا
بستمش. کمد لباسمو باز کردم، هر چی دم دستم بود پوشیدم، به ساعت نگاه کردم؛ هشت و چهل دقیقه بود، یعنی تا نه میرسیدم ؟ عمرا
اگه برسم ! کیفمو برداشتم از اتاقم اومدم بیرون مامانم با یه لقمه به دست از اشپزخونه اومد بیرون و گفت:
– بگیر این لقمه رو تو راه بخور دل ضعفه نگیري.
لقمه رو از دستش گرفتم به سمت در حیاط می دویدم که مامانم صدام زد.
– با دمپایی کجا داري میري؟
به پام نگاه کردم دیدم به جاي کفش دمپایی پامه؛ لقمه رو چپوندم تو دهنم، با دهن پر و اعصبانیت گفتم:
– امروز حتما نسترن حکم اخراجمو می ذاره کف دستم .
مامانم خندید و گفت:
– اون اگه میخواست اخراجت کنه تا الان کرده بود.
کفشامو پوشیدم و خودمو با دو به ایستگاه اتوبوس رسوندم چند دقیقه اي منتظر موندم . به ساعتم نگاه کردم هشت و چهل و هفت دقیقه
بود دیگه بیشتر از این نمی تونستم منتظر بمونم. چند قدمی از ایستگاه فاصله گرفتم .دستمو براي چند تا ماشین بلند کردم که با سرعت
نور از کنارم رد میشدن. اعصابم داشت خرد می شد باید به نسترن زنگ می زدم که دیر میام وگرنه تا خود صبح باید به بازجوییاش جواب
می دادم. گوشیو از کیفم برداشتم. مشغول گرفتن شماره نسترن بودم که یه پراید جلو پام ترمز کرد . گوشیمو گذاشتم تو جیب مانتوم.
سرمو خم کردم دیدم یه پسر جوون با قیافه زمختی که ته ریشش دیگه در حد ریش بود، عینک افتابیشو گذاشته بود بالاي سرش، یه
آدامس هم تو دهنش بود که ملچ و ملوچ میکرد و دندوناي زردشو به زیباي به نمایش گذاشته بود. صداي اهنگش اونقدر بلند بود که هر
کري رو شنوا میکرد. همین جور که نگاش می کردم گفت:

کجا می رید خوشگل؟ برسونمت؟
کمرمو راست کردم. خاك تو سر ِخوشگل ندیده ت بکنن! خدا قربون رحمتت برم. این کی بود اول صبحی به ما دادي؟ نمیدونستم سوار
بشم یا نه. همیشه مامانم می گفت به غیر از تاکسی سوار ماشین دیگه اي نشو منم که تا الان حرفشو گوش کردم. یه امروزو بی خیال حرف
مامان می شم. یه نفسی کشیدم؛ توکل بر خدا کردم و سوار شدم. خدایا خودمو دست تو سپردم. از قدیم هم گفتن لنگه کفشی در بیابان
نعمت است ولی این براي من غضبه!
به محض اینکه سوار شدم، آنچنان پاشو گذاشت رو پدال گاز که عین فنر تو جام عقب و جلو شدم. یه اهنگ خارجی گذاشته بود و خودشم
باهاش می رقصید. خداییش اگه یه کلمه شو م ی دونست! گوشام درحال انفجار بود. صداش زدم:
– آقا!
فقط گردنشو تکون می داد. بلند تر صدا زدم:
– آقـــا!
با دستاش می زد به فرمون و گردنشو می چرخوند. این دفعه دیگه صدام درحد جیغ بود:
– آقـــــا!
صداشو کم کرد و از تو آیینه گفت:
– جانم منو صدا زدید ؟
با عصبانیت گفتم: بله …خیلی ببخشید شما احیانا دچار مشکل شنوایی هستید ؟
– نه دور از جونم چطور صداش اذیت تون میکنه؟
– بله.

دانلود رمان معشوقه اجباری ارباب

دانلود رمان دلبر کوچک

خلاصه کتاب
رمان معشوقه اجباری ارباب داستان ازدواج اجباری دختری را روایت میکند که با اربابی....
مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    معشوقه اجباری ارباب
  • ژانر
    عاشقانه, اجتماعی, تراژدی
  • نویسنده
    ناشناس
  • طراح کاور
    Es_shima
لینک های دانلود
  • 129 روز پيش
  • nexromaanadmin
  • 888 بازدید
  • 0 کامنت
دیگر نوشته های
کامنت های این مطلب

ورود کاربران
درباره سایت
نکس رمان ، منبع دانلود بهترین رمان ها ، هرروز منتظر جدیدترین رمان ها باشید
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نکس رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.